_ _ _ _ _
الهي! نور تو چراغ معرفت بيفروخت،دل من افزوني است،گواهي تو ترجماني من بكردند،نداي من افزوني است،قرب تو چراغ وجد بيفروخت،همت من افزوني است،بود تو كار من راست كرد،بود من افزوني است.
الهي!از كرم همين چشم داريم و از لطف تو همين گوش داريم بياموز ما را كه بس آلوده ايم به كرد خويش بس درمانده ايم به وقت خويش بس مغروريم به پندار خويش بس مبحوسيم در سزاي خويش دست گير ما را به فضل خويش باز خوان ما را به كرم خويش بار ده ما را به احسان خويش.
الهي!داني كه بي تو هيچ كسم،دستم گير كه در تو رسم،به ظاهر قبول دارم،به باطن تسليم،نه از خصم باك دارم نه از دشمن بيم،نه بر صاحب شريعت رد،نه بر تنزيل،نه بر گنج تشبيه ،نه جاي تأويل،اگر دل گويد چرا؟گويم امر را سرافكنده ام و اگر خرد گويد چرا؟جواب دهم كه من بنده ام.
الهي!در سر آب دارم،در دل آتش،در باطن ناز دارم در ظاهر خواهش،در دريايي نشستم كه آن را كران نيست،بجان من دردي است كه ان را درمان نيست،ديدۀ من بر چيزي آمد كه وصف آن را زبان نيست،خصمان گويند كاين سخن زيبا نيست،خورشيد نه مجرم از كسي از كسي بينا نيست.
بحق آنكه ترا هيچ حاجت نيست.
_ _ _ _ _

__من خواب _یک کوچه ی سبز _را دیده ام.
خواب یک کوچه ی سبز را...
_مثل وقتی که، قول دادم:
(( به آب حوض دست نزنم
تا
نارنج ها برسند.))
_مثل وقتی که، پشت دیوارها شبدر می خوردیم و آرزو می کردیم...
...بزرگ شویم وتماااااااااااام آسمان رابا2چرخه دور بزنیم.
آن وقت... خیابان را،کش می دادیییییییییییییییییییییییییم با چشم های بسته و "شب" دو تا می شد.
_مثل وقتی که،انتگرال را پشت میزهای خسته ،به کران ستاره ها می بردیم و ذهنمان را در بی نهایت گردوهای همسایه ،شناور می کردیم
...ومنتظر می ماندیم...
تا
.
.
.
>> برگ ها سبز شوند
و دوباره
دیوار کوتاه شود _برای شلیک گلوله ها_ و هجوم چند حجم سبز خوشمزه!
آنجا !
گنجشک هایی که دفن کرده بودم
و
اردک هایی که در حوض خفه شده بودند
آواز می خواندند.
می خواستم بروم
می خواستم بروم...
و اردک ها را خیس کنم
اما
...
یادم آمد که قول داده ام :
به آب حوض دست نزنم
تا
نارنج ها برسند.
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد و توی اقیانوس پرت میکند. نزدیک تر می شود، میبیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
_ _ _ _ _
خوب به این تصویر نگاه کنید.شما درمورد این آقا چی فکر میکنید؟
شاید از روی علاقه است شاید.................
پیشه خودش گفته که من نباید از زن آینده ام در هیچ زمینه ای کم بیارم.
.
.
.
.
.
.
حالا به این تصویر دقت کنید .نظرتون درمورد این چیه؟
این مدلشو تا حالا ندیده بودیم . ایا رابطه ای میشه ببین این دوتا تصویر پیدا کرد؟

_ _ _ _ _
حالمان بد نيست غم كم ميخوريم
كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم
آب ميخواهم سرابم ميدهند
عشق ميورزم عذابم ميدهند
خود نميدانم كجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نكردي آفتاب
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بيگناهي بودم و دارم زدند
دشنه نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شكست
عشق اخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق گر اين است مرتد مي شوم
خوب گر اين است من بد ميشوم
بس كن اي دل نابساماني بس است
كافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بد از اين با بي كسي خو ميكنم
هر چه در دل داشتم رو ميكنم
نيستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ماست
چشم مستي تحفه بازار ماست
درد ميبارد چو لب تر ميكنم
طالعم شوم است باور ميكنم
من كه با دريا تلاطم كرده ام
راه دريا را چرا گم كرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نميگويم كه خاموشم مكن
من نميگويم فراموشم مكن
من نميگويم كه با من يار باش
من نميگويم مرا غمخوار باش
من نميگويم دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين شاد باش
دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از هم دردي مسمومتان
اين همه خنجر دل كس خون نشد
اين همه ليلي كسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
كوه كندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه
هيچ كس عشق مرا ما كرد ؟ نه
هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس از حال ما پرسيد ؟ نه
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد
هيچكس يك روز با ما سر نكرد
هيچكس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما ميگريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل ميزنم
گاه بر حافظ تفعل ميزنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
_ _ _ _ _
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم،
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود....
روزگار مرگ انسانیت است
من،که،
از پژمردن یک شاخه ی گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجبر،
حتّی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایّام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از کجا باور کنم؟...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه ی گل هم در جهان یکسر نرۥست
فرض کن جنگل بیابان بود ار روز نخست.
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبّت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم .
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
_ _ _ _ _
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ...
دکتر علی شریعتی